تبليغاتX
اي روزهاي خوب كه درراهيد!

اي روزهاي خوب كه درراهيد!

و اين یک هذيان است ....

مئ خواست اما...

می خواست اما ...   

مي‌خواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛
 مي‌خواست بماند، ولي چيزي او را به سوي خود مي کشيد؛
 مي‌خواست بنويسد، قلمي نداشت،
 مي‌خواست بايستد، چيزي او را وادار به نشستن مي‌کرد.
 مي‌خواست بگويد، لبان خشکيده‌اش نمي‌گذاشتند.
 مي‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو مي‌شد.
 مي‌خواست بپرد، ديگر آسمانش تنگ بود،
 مي‌خواست دست بزند و شادي کند، ولي دستانش ياري نمي‌دادند.
 مي‌خواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد، اما چيري راه تنفسش را بسته بود.
 مي‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد.
 مي‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از ديدن زيبايي‌ها لذت ببرد، اما با اين که پنجره با او فاصله اي نداشت، اين کار برايش غير ممکن بود.
 مي‌خواست بي‌پروا همه چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت. مي‌خواست گلي بچيند و به کسي که به او خيره شده بود بدهد، دستش جلو نمي‌رفت.
 مي خواست به همه بگويد دوستشان دارد و عاشقشان است، لبش گشوده نمي‌شد،
 مي خواست ستاره هاي آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند. آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت. مي‌خواست حداقل لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود. يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت (بگو سيب) از دنيا گله نمي‌کرد.
 دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري بکند فقط بگويد (سيب)
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 20:25  توسط احمد اهوازی  | 

 

دوستت دارم

برای بخشی از وجودم که تو شکوفايش کردی

دوستت دارم چون ياريم کردی که از تخته پاره های زندگی

نه يک کپر

که معبدی درخور بنا نهم

کمک کردی تا کار روزانه ام

نه يک سرشکستگی

بلکه ترنم ترانه ای باشد

دوستت دارم چون به من آموختی نخستین حس دوست داشتن را

دوستت دارم چون اين همه را تو به من هديه داده ای

بی هيچ تماسی کلامی و يا اشارتی.

راز چشمانت دريايی است

 دنيايی است

دريا رازيست بی انتها

دنيا رازيست نا تمام

اما ـ تو ‌ـ خود

راز نيستی که بگويمت

دنيا نيستی که بپويمت

دريا نيستی که بجويمت

تو ـ تنها ـ تو هستی

با يک جمله که نمی توانم بخوانمت

خوب من !

با تمام نيستی ات تمام هستي و دنیایم را احاطه کرده ای.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 22:30  توسط احمد اهوازی  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 23:2  توسط احمد اهوازی  | 

زنده یاد دکتر شریعتی

چه رنجیست لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوش بخت بودن ! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

در بهار ، هر نسیمی که خود ا بر چهره ات می زند یاد تنهایی را در سرت بیدار می کند.

هرگل سرخی بر دلت داغ آتشی است. در آن روزها که آفتاب و باران به هم در می آمیزند ، در آن شب های کویر که از آسمان ستاره می بارد و دشت دعوتی را با دل تو تکرار می کند . در سینه ی دشتی افق خونین را می نگری و مسافری تنها از پنجره ی کوپه ی قطارش سال نو را در گریبان سپیده تحویل می کند، بیشتر از همه وقت ، دشوار تر از همه جا احساس می کنیم که در این «مثنوی» بزرگ طبیعت «مصراعی» نا تمامیم ، بودنمان انتظار یک «بیت» شدن !

ــ

در کدام سوی آسمان هستی که من تو را نیافتم ؟  چشمک کدام ستاره ای که من هیچ وقت تو را نمی بینم ؟در کجای جاده ی زندگی هستی ؟ دوست دارم بار دیگر ببینمت ، پیدایت کنم ، حتی اگر در دریا باشی !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 13:44  توسط احمد اهوازی  | 

سلام

به سراغ من اگر مي آييد،

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است

كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.

روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي

است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد.

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

***

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد

چيني نازك تنهايي من.

****

                                                   سهراب

قول دادم بهت که آپ کنم برات.خوب کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 22:8  توسط احمد اهوازی  | 

6

خدا و من

از خدا توانايي خواستم...

 

او سختي ها را سر راهم قرار داد تا مرا نيرومند سازد.

 

از او درايت خواستم...

 

او مشكلات را به من داد تا آنها را حل كنم.

 

از او سعادت خواستم...

 

او قدرت فكر و عمل را به من داد تا كار كنم.

 

از او شجاعت خواستم...

 

او خطر ها را پيش روي من قرار داد تا بر آنها چيره شوم.

 

از او عشق خواستم...

 

او گرفتاران را به من نشان داد تا به آنها كمك كنم.

 

از او ياري خواستم...

 

او فرصت ها را در اختيار من قرار داد.

 

هر آنچه را كه خواسته بودم به دست نياوردم

 

اما هر آنچه را كه نياز داشتم به دست آوردم

 

پس دانستم خداوند هميشه دعاها را اجابت نمي كند...

 

گاهي در پاسخ مي گويد:

 

نه ، بنده ي من ، راهي بهتر براي تو دارم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 22:23  توسط احمد اهوازی  | 

3

Image hosting by TinyPic
 
 
 
 
 اگر تو خواستی قبل از من بميری

بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه

--------------------------------------------------------------------------------

اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم

--------------------------------------------------------------
دوستی واقعی مثل سلامتی هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم.


--------------------------------------------------------------
يک دوست واقعی اونی هستش که وقتی مياد

که تموم دنيا از پيشت رفتن


جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش


-------------------------------------------------------------------------------
دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن

--------------------------------------------------------------------------------

دوستی يعنی يک روح در دو بدن


----------------------------------------------------------------------------------
من به تو تکيه می کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 22:15  توسط احمد اهوازی  | 

2

 
خانم ها مثل راديو هستند :
هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي شنوند.
خانم ها مثل شبکه اينترنت هستند :
از هر موضوعي يک فايل اطلاعاتي دارند.
 
خانم هامثل چسب دوقلو هستند :
اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد.
 
خانم ها مثل موتور گازي هستند :

پر سر و صدا , کم سرعت , کم طاقت

خانم ها مثل رعد و برق هستند :
اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون.
 
خانم ها مثل ليمو شيرين هستند :
اول شيرين و بعد تلخ مي شوند.
 
خانم ها مثل موبايل هستند :
هر وقت کاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند.
 
خانم ها مثل گچ هستند :
اگر چند دقيقه مدارا کنيد آنچنان سخت مي شوند که هيچ شکلي نمي گيرند.
 
خانم ها مثل کنتو ر برق هستند :
هر از چند سالي يکبار سن آنها صفر مي شود.
 
خانم مثل فلزياب هستند :
هرگاه از نزديکي طلافروشي رد مي شوند عکس العمل نشان مي دهند.
 
خانم ها خيلي زرنگ هستند :
آنقدر جنگيدند تا جايزه صلح را گرفتند.
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 22:13  توسط احمد اهوازی  | 

1

دوستان من سلام

ایشاللا همیشه همتون خوب وخوش و سلامت باشین

الان اومدم زود هم میخوام برم فقط یه خواهشی که ازتون دارم اینه که برای شفای عاجل یه مریض   دعا کنید

از همتون خواهش میکنم که از ته دل دعا کنید

خیلی خیلی  سپاسگذارم

یا علی

ام يجيب المضطر اذا دعا و يکشف السوء

هانی کجایی  سارا حالش خوب نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:59  توسط احمد اهوازی  | 

الا به ذکر الله تطمئن القلوب

  • تصاویری از معجزات خداوند بر روی زمین !!!

پس   خدا را از یاد  نبریم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 23:8  توسط احمد اهوازی  | 

فقط ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0:54  توسط احمد اهوازی  | 

بیاد تو

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0:51  توسط احمد اهوازی  | 

69

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 22:30  توسط احمد اهوازی  | 

66

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 22:29  توسط احمد اهوازی  | 

سلام دوستان گلم خوبین چه خبرا روز مرد رو به خودم و تمامی مردان خوب و با معرفت تبریک میگم راستی هانیه  خانم گل میخواستم بگم که گل گفتی مثل یه بلبل گفتی که هر کی باشه خودشو با من رو در رو میکنه اخر خودشو نشون داد   بنده خدا حق داشت که از من کینه داشته باشه اخه بد جوری ضربه دیده بود از طرف من     خوب تقصیر خودش بود من که نمیشناسمش تا اینکه خودش اومد معرفی کرد اگه با زبون خوش میومد به من در میون میذاشت میتونستم کمکش کنم خوب هرکی خربزه بخوره پای لرزش هم میشینه

بای تا های دوباره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 22:16  توسط احمد اهوازی  | 

سلام دوستان گلم  من که داشتم تو وبلاگ قدم میزدم چشمم به  نظر یکی از دوستان افتاد که ظاهرا یادش رفته اسمم مبارکش رو بنویسه فقط میخواستم بدونم چرا انقدر از من متنفره بیاد حیلی راحت و رک حرفشو بزنه شاید سوء تفاهمی پیش اومده من منتظره این دوست هستم تا بیاد یا علی  شاید سارا و هانیه بدونن چرا این دوست خوب این نظرو دادن و اسمشون چیه
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 22:45  توسط احمد اهوازی  | 

 سلام دوستان عزیز من اومدم با سبدی پرازسوغاتی از جنس دعا برای سلامتی و شفای عاجل سارا خانم گل و توفیق و  سر بلندی  برای هانیه خانم گل گلاب   و با معرفت  البته معرفت سارا هم  حرف نداره و  همچنین برای تمامی دوستان  خوب من  حالا همه بگین اقا دوماد  زیارت عتبات عالیات قبول حق انشاالله شانسو ببینین با یه تیر ۲ نشون زدم خدایا شکرت  من یکی که خیلی مخلص اوست کریمم 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 22:32  توسط احمد اهوازی  | 

12

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0:4  توسط احمد اهوازی  | 

ما که بش میگم بی معرفت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا وقتی صاحب این وبلاگ سر و کلش پیدا نشه ...... هرچی دلتون خواست تو بخش نظرات بارش کنید

هر موقع هم اومد بازم هر چی دلتون خواست بش بگید

ببینم دیگه روش میشه وبلاگشو آپ کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از طرف هانیه و سارا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:40  توسط احمد اهوازی  | 

دوست داشتن از عشق برتر است

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینائی را می گیرد و دشت داشتن می دهد.

عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نا مطمئن و دوست

داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از ایمان.

عشق نیروئی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست

داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد.

اکنون شما چه می اندیشید؟آیا واقعا دوست داشتن از عشق برتر است؟!؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 22:34  توسط احمد اهوازی  | 

اینم یه نمونه از خیانت دختر خانمها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 21:32  توسط احمد اهوازی  | 

جالبه

الف: چهار عمل اصلی: جمع٬تفریق٬ضرب٬تقسیم

ب:چهار عمل غیر اصلی:اشک زن منهای حرف حساب٬بعلاوه ی چند قلمبه

تقسیم بر چند ساعت قهر و افاده٬ضرب در مقداری کرشمه ٬مساوی است

با احمق شدن و گول خوردن مرد و روانه ی بازار شدن برای خرید یک هدیه!

قابل توجه آقایون اینو بخونین و زود گول نخورین

 منو هم دعا کنین به خاطر لطفی که در حقتون کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 21:30  توسط احمد اهوازی  | 

اطلاعیه

با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز  چتی من

امیدوارم که حال همتون خوب باشه میخواستم به اطلاعتون برسونم که  ای دی من  پرید یعنی هک شد  امیدوارم شما دوستان از این قضیه با خبر بشین  و  با ای دی جدیدی که درست کردم بیاین 

ای دی من  احمد ـ اهوازی۲۰۰۰  هستش

منتظرتون هستم

دوستتون دارم   و به خدای بزرگ  میسپرمتون

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 0:13  توسط احمد اهوازی  | 

السلام علیک یا بنت رسول(ص)

شما که از شب تار علي خبر داريد
ستاره سحرش را ز خاک برداريد
شما به تسليت باغبان قيام کنيد
اگر دلي ز دل من شکسته‌تر داريد
شما که با خبر از رفتن بهار شديد
به داغ لاله بسوزيد اگر جگر داريد
شما که سلسله اشک را به هم بستيد
به جزمدينه کجا نيت سفر داريد؟
شما چو شمع بسوزيد در کنار بقيع
اگر ز فاطمه پروانه گذر داريد
شما اشاره‌اي از تلخي وداع علي(ع)
شنيده‌ايد، که دلهاي شعله‌ور داريد؟
شما به شام غريبان ما ننشستيد
کجا تصور شبهاي بي‌سحر داريد
شما حساب غم فضه را چه مي‌دانيد
چه آگهي ز خبرهاي پشت در داريد
شما که محرم رازمگو نمي‌باشيد
چقدر از شب قدر علي(ع) خبر داريد
شما مگر که بپرسيد از ستاره صبح
مزار گمشده‌اي را که در نظر داريد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 23:33  توسط احمد اهوازی  | 

روزی که بدنیا امدی

روزي كه به دنيا آمدي تو گريستي وديگران خنديدند.عمرخود را طوري سپري كن كه روزي كه تو از دنيا مي روي تو بخندي وديگران بگريند

ای دوست ! اگر من شاه باشم و اگر گدا ، تو پادشاه عالمی . پس چه زیباست که من گدا باشم و فقط تو شاه تا من بی تو بی معنا باشم و تو بی من . و چون من تو هستم و تو منی فقط باید گفت دولت فقر خدایا بهم ارزانی دار کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 22:56  توسط احمد اهوازی  | 

پند مولانا

هفت نصيحت مولانا

• گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
• اگر كسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)
• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
• بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
• اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 22:29  توسط احمد اهوازی  | 

بوسه پروانه بر گل

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 21:16  توسط احمد اهوازی  | 

لحظه ای......

لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم
ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند ...
آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم
به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی ...
از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و
به لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم ...
حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است ،
مرداب تنهاست و من تنهاتر ،
مرداب مرا هم در برگرفته ،
سکوت غریب مرداب ،
حس غریب تنهایی ، حسی که وجودم را در برگرفته ،
تنهایی که چون پیچک بر تن احساسم پیچیده است ،
پیچکی که تا لحظه ای دیگر احساسم را خفه می کند ،
به گمانم تمام لحظه ها و احساسم را
تنها تو می توانی از اسارت برهانی ...
تو خواستی که من با تو باشم !
اما نمی دانم چرا تنها لحظه ای خواستی !؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 23:54  توسط احمد اهوازی  | 

8

دوستان اين زمانه دم از عرفان و خودشناسي زدن شايد براي خيليها جنبه ريشخند داشته باشد و بهت بخندند. اما واقعيت اين است كه در اين عصر برهنكي فرهنكي و فرهنك برهنكي و به قول خيليها عصر دموكراسي، انسانها كلا دجار يه نوع مرض رواني شدةاند. براي رفع اين مرض هم ماشاءالله تا بكي دستور العمل درست كردة و تجويز مي كنند. از قبيل اينكه انسان مي تواند با خود هيبنوتيزم كردن خويش اين مشكلات را بر طرف كند. يا اينكه به مدت جهل روز صبحها از هفته اول از 100 تا صفر بشمارد و در هفته دوم..... يا بيش فلان دكتر روانشناس كه جه كارها كه نميكندو.....
اما دوستان بياييد يه كار ديكه بكنيم و از شر اينها خلاص يابيم و با آن كار دين و دنيا و آخرت خويش را تضمين نمائيم و اعصاب و روان سالمي داشته باشيم. شبها قبل از خواب وضوء كرفته و رو به خدا كرده و جند ركعت نماز عشق بجا بياريم و از ته دل به خدا اعتماد كنيم و كارهايمان را به او بسباريم و فقط و فقط او را در نظر داشته باشيم همجون اينكه او را مي بينيم و راحت با او درد دل مي كنيم و همه جيز را به ماسوي افكنيم و نفس آرامي بكشيم كه دنيا صاحبي داره و او كرداننده آن است. به خويش فكر كنيم كه ما جه هستيم. هر روز در حال تازه شدن هستيم. بياييد از همين امشب اين كار را بكنيم مسلم ضرر نخواهيم كرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 23:25  توسط احمد اهوازی  | 

گفتگوی ماه با نابینا

گفتگوي ماه و نابينا: نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري نابينا مي شگفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت دم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 23:0  توسط احمد اهوازی  |